عبد المحمد آيتى

110

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

برمىدارد دعائى بر آن مىدمد و مىافشاند ناگاه هر يك سوارى زره‌پوش با شمشير و نيزه مىگردد . اين حادثه با حكايت تارابى كه در بخارا ظهور كرد شباهت تام دارد . « 1 » . [ 192 ] سيد با لشكرى به قصد تصرف شيراز از حدود شبانكاره در حركت آمد . در آن وقت شحنگى شيراز به عهدهء باسطو بود و كلجه نايب ديوان اتابكى بود . پس از مشاورت با لشكرى از مغول و مسلمان بيرون آمدند . نزديك پل كوار دو سپاه بهم رسيدند در افواه افتاده بود كه جز اين لشكر ظاهر لشكرى عظيم از اشخاص غيبى دارد و نيز هركس كه به قصد ايشان دست به سلاح برد فالج گردد . اين امر سبب شد كه در آغاز هيچ كس را ياراى پيشدستى در مقاتلت نبود . ناگاه از گوشه‌اى بر سبيل امتحان دو سه تن ترسان و لرزان تيرى انداختند و فالج نشدند . سيد در قلب سپاه ايستاده بود تكبيرگويان حمله كرد . لشكر مغول نيز به يك‌بار از جاى جنبيد . گروهى از تركمانان راه گريز پيش گرفتند و لشكر پراكنده شد . مغولان كشتارى سخت بكردند . سيد نيز بقتل رسيد . اين حادثه در رجب سال 663 واقع شد . وقتى خبر خروج سيد به هلاكو رسيد برآشفت و

--> ( 1 ) - تارابى مردى بود غربال‌بند به نام محمود كه در قريهء تاراب در نزديكى بخارا زندگى مىكرد . مدعى پرىدارى بود و مىگفت به مدد جنيان از غيب خبرى دهد . در آن ايام در بلاد ماوراء النهر و تركستان - بيشتر از ميان زنان - كسانى بودند كه پيشه جن‌گيرى داشتند و بيماران را معالجه مىكردند . بدين‌گونه كه هركس را رنجى باشد يا بيمار شود ضيافت كنند و پرىخوان را بخوانند و رقصها كنند . بارى محمود تارابى را مريدان بسيار پديد آمد . بعضى منجمان هم اذعان كردند كه اوضاع كواكب حكايت از آن دارد كه از بخارا مردى برمىخيزد و جهان را مستخلص مىكند . چون تمامت شهرها و روستاهاى آن نواحى به دو روى نهادند و آثار آشوب پديد آمد ، شحنكان و امراء رسولانى نزد صاحب يلواج به خجند فرستادند و او را از ماجرا بياگاهانيدند . و خود به تاراب رفتند و او را براى تبرك و تيمن به بخارا دعوت كردند و قرار نهادند كه چون بر سر پل وزيدان رسد به ناگاه تيربارانش كنند . تارابى در راه به فراست دريافت و بزرگتر شحنكان را گفت كه از انديشه بد بازگرد و گرنه فرمان مىدهم كه چشمانت از كاسه بيرون افتد . مغولان بترسيدند و تعرض نكردند تارابى به شهر درآمد . خلق عظيمى بر او گرد آمده بودند . مريدان نيم خورده و آب دهانش را براى تبرك به بهاى گران مىخريدند . عاقبت ميان او و مغولان نبرد درگرفت . تارابى و سردار سپاهش شمس محبوبى بىهيچ سلاحى در پياپيش لشكر خود بودند . شايع شده بود هركه به خلاف وى دست بجنباند دستش خشك شود . عاقبت يكى از آن جماعت تيرى به سوى او انداخت بر مقتلش فرود آمد و او را بكشت . محبوبى نيز به تير ديگر بر خاك هلاك افتاد . اين واقعه در سال 636 ه ق بود رجوع كنيد به تاريخ جهانگشاى . چاپ قزوينى ج 1 / ص 85 - 90 .